Sunday, April 15, 2012

یک تفکیک مهم

از همان ابتدایی که وبلاگ راه افتاده بود، برخی از پدیده‌ای اسم بردند به نام سرسری‌خوانی و سرسری‌نویسی وبلاگی. یکی از افرادی که این پدیده‌ را بسیار زیان‌آور می‌دانست، داریوش‌ آشوری بود. می‌خواهم بگویم که سرسری‌نویسی و سرسری‌خوانی و سرسری حرف‌زدن و این‌ها، بیش از آن‌که به رسانه‌ای که از آن استفاده می‌شود داشته باشد، به هدف افراد از به‌کارگیری آن بستگی دارد.
مقاله‌نویسی علمی، بدین جهت رواج پیدا کرده است که انسان‌ها بتوانند تجربیات خود را به بهترین شکل و به آسان‌ترین وجه در اختیار دیگران قرار بدهند.
در ساختن سیستم‌های پیچیده اغلب با مشکلات متعددی مواجه می‌شویم که تجربه‌ی افرادی که قبلن با آن مشکل مواجه شده‌اند می‌تواند برای فرد بسیار مفید و ارزشمند باشد. ولی وقتی هدف از مقاله‌نویسی گرفتن امتیاز بشود و بالا بردن رتبه‌ی علمی، کم نیستند افرادی که حاضر بشوند دروغی را در قالب مقاله به دیگران قالب کنند و امتیازش را بگیرند.
با یک دکتر نرم‌افزار در هند مصاحبه می‌کرد و درباره‌ی صنعت آی‌تی از او می‌پرسید. او می‌گفت که در دوره‌ی فوق لیسانسش که در هند خبری از آی‌تی نبود، عنوان پایان‌نامه‌اش یک موضوع پیچیده و خیلی جزئی در یکی از مباحث پیشرفته‌ی هوش‌مصنوعی بود. کار بسیار دشوار و بدون هیچ کاربرد و حمایتی انجام می‌شد و هدف فقط این بود که مقاله‌ای ارائه بشود.
اما در دوره‌ی دکترایش، که پروژه‌ای صنعتی را در اختیار گرفته بود، کار بسیار ساده‌تری را برای ارائه‌ی مقاله و تز پیش رو داشت. می‌گفت مسائل و مشکلاتی که ما در تولید سیستم با آن مواجه بودیم، مسائلی بود که در هیچ کجای دنیا سابقه نداشت و طبیعتن راه حل‌های ما برای دیگران می‌توانست بسیار کارگشا و کاربردی باشد و دروغی هم وجود نداشت.
پیش از اینکه بحث را ادامه دهم، یک نکته‌ی فمینیستی بگویم، الان در تصور شما این دکتر مرد بود یا زن؟
اینکه دکتر بای‌دیفالت در ذهن شما مرد است ، نشانی از مردسالارانه بودن ذهن من و شماست.
بپردازم به اصل مطلب. بعضی اوقات هدف افراد این است که به سرعت نامشان مطرح شود. برای این افراد بیش از آن‌که مسئله‌ای وجود داشته باش که نیاز به طرحش آن‌ها را واداشته باشد بیندیشند، این نیاز وجود دارد که دیگران آن‌ها را بشناسند.
در این شکل فکر کردن، مسائل باید به سرعت حل شوند و زودتر به جایی برسند.
این است که معمولن این افراد به سراغ موضوعاتی می‌روند که پر مخاطب به نظر می‌رسند، و به سرعت مطلب تولید می‌کنند. با ارجاعات فراوان، که به نظر برسد در این زمینه مطالعه‌ی فراوانی داشته‌اند و پیش‌زمینه را به خوبی مورد مطالعه و بررسی قرار داده‌اند.
چون من اینجا محدودیتی در بردن نام افراد ندارم، چند نمونه را که به وضوح در مطالبی که می‌نویسند یا می‌گویند این امر را می‌توان دید را نام ‌می‌برم، محض نمونه. دکتر شهریار زرشناس که معمولن در صدا وسیما خیلی از او دعوت می‌کنند درباره‌ی مسائل مختلف صحبت کند و از او تابلوتر و مشهورتر رحیمی ازغدی. در این سو هم به اکبر گنجی، مسیح علی نژاد و شادی صدر می‌توانم اشاره کنم.

در برابر این موضوع، موضوع دیگری مطرح است و آن داشتن مسئله است.
گفته‌اند که در جلسه‌ای درباره‌ی مولوی، فتح اله مجتبایی را دعوت کرده بودند و آن ماری شیمل را نیز. فتح اله مجتبایی به آن ماری شیمل ایراد گرفته بود که وقتی نمی‌تواند از روی مولوی درست بخواند، چطور خود را کارشناس و متخصص مولوی‌شناس می‌داند و در جلسات مولوی‌شناسی به عنوان صاحب‌نظر شرکت می‌کند.
موضوعی که می‌خواهم به واسطه‌ی آن گروه اول را از گروه دوم تفکیک کنم، باز همان به دنبال مسئله بودن است.
برای آن‌که در یک موضوع صاحب‌نظر به حساب بیایید، لازم است که یک یا چند مسئله را در آن زمینه حل کنید، نه آن‌که بسیار در مورد آن بدانید. کسانی که یک سیستم ساخته‌اند، سیستم موجودی را تعمیر کرده‌اند، و یا مسئله‌ای را حل کرده‌اند، به خوبی حرف مرا درک می‌کنند.
دانستن انبوه مطالب در مورد یک موضوع، وقتی مسئله‌ای برای حل کردن نزد ما وجود نداشته باشد، دانشی را برای ما فراهم نمی‌کند.
تا زمانی که به کند و کاو نپردازی، یک اقیانوس چیز دانستن درباره‌ی یک موضوع هم نه شناخت می‌آورد و نه احساس شناخت به آدمی می‌دهد.

زمانی در توسعه‌ی یک سیستم نرم‌افزاری همکاری می‌کردم که مربوط به بنادر بود. در طول سه ماه، انبوهی مطلب درباره‌اش خوانده بودم و قسمت‌های مختلفش را بارها وارسی کرده بودم. اما می‌دانید چه زمانی احساس کردم که سیستم را واقعن می‌شناسم؟ بعد از دو مرحله‌ی بحرانی حل مسئله.
من به وضوح متوجه شدم که یک سیستم را زمانی می‌توان شناخت که زمانی که واقعن مورد استفاده قرار می‌گیرد، به حل مشکلاتش بپردازی. زمانی که کاربران با جیغ و داد و فریاد فحشت می‌دهند.
زمانی که مسئله را به خوبی درک کرده‌ای و مشکلی برای حل کردن پیش خودت سراغ داری.
وقتی مشکل وجود داشته باشد، راه حل گاه جاهای دوری پیدا می‌شود. گاه کلی باید بکاوی و پایین بروی. مثل یک معدنچی، کاری سخت و طاقت‌فرسا انجام دهی. دچار مشکلات فراوان شوی. اما از رهگذر این کاوش‌هاست که شناخت به دست می‌آید.

Saturday, April 07, 2012

تداعی‌ها

من خیلی درهم برهم فکر می‌کنم، اسیر تداعی‌هام.
عادت کرده‌ام به دنبال سمت و سویی که ذهنم می‌خواهد برود، بروم؛ هر چه قدر هم نامربوط و غیرمتجانس به نظر آید.
الان مثلن همین الان، یاد یک حکایتی افتادم که معلم دوم راهنمایی‌مان تعریف کرد. اول پرسید ما توی این کلاس لر نداریم. و وقتی مطمئن شدک هلر نداریم، گفتن حکایتش را آغاز کرد. گر چه حکایتش وصف بزرگی و بلندمنشی یک لر بود. لااقل من اینطور فکر می‌کنم. می‌گفت، یک لر توی یک رستوران غذا می‌خورد. صاحب رستوران می‌پاییدش از دور. چاهار دست کباب خودش خورد و سه دست کباب هم توی بقچه‌اش قایم کرد. و همه‌ی این‌ها را صاحب رستوران می‌دید. بعد که تمام شد، صاحب رستوران از لر طلب پول غذایش را کرد. لر گفت که پولی ندارد. صاب رستوران عصبانی شد و گفت درسی بهت می‌دهم که تا عمر داری فراموش نکنی. مامورهای نظمیه را خبر کرد و آن‌ها هم لر را وارونه به خری بستند و توی شهر می‌چرخاندند. مردم هم پشت سر خر راه افتاده بودند
و فریاد می‌زدند:
آی لره رو. آی خره رو.
دوست لر فوری خودش را به نزدیک لر رساند و گفت: رفیق آخه چرا این کارها رو میکنی. آبروی لرها اصن برات مهم نیس؟
لر گفت: من خوشبختی لرها رو می‌خوام. کباب خودم رو خورده‌م و کباب تو رو هم گذاشته‌م توی بقچه. این‌هام هر چی می‌خوان در موردمون بگن، بگن.
این تکه‌ی آخر رو به لری می‌‌گفت معلممون.
آره. به این فکر می‌کردم که وا دادن چه معنی‌ای می‌تونه داشته باشه. وقتی می‌گن وابده.
مثه این کلیپ کمک نکنید که توش طناز طباطبایی می‌گه: وابده.
آخه وقتی وا می‌دی، وا دادنت خیلی وقتا دیگران رو آزار می‌ده.
همین فامیل دور. وقتی لباس جدیدش رو پوشیده بود. کلی نگران بود که دیگران نظرشون در موردش چیه.
آقای مرجی می‌گفت که نظر دیگران براتون مهم نباشه. با اون چیزی که هستین و دارین، اگه براتون رضایت‌بخشه زندگی کنین و خوشحال و خندان باشین.
پسر عمه زا گفت که خودتون خوشحال باشین و بقیه هم بخند بهتون. همگی خوش باشیم دور هم.
دقیقن البته به این شکل بیان نشد. نقل به مضمون می‌کنم.
و چیزی که ذهنم رو انقدر مشغول کرده اینه که، چرا گاهی انقدر دیگران اهمیت پیدا می‌کنند؟ دیگران و نظرشون و اینکه چه قضاوتی در مورد ما خواهند داشت.
برای بعضی این قضیه تبدیل میشه به یک شکاف گنده‌ توی ذهنشون.
این‌که چرا هیچ وقت اون‌طوری که خودشون فکر می‌کنن، مطلوب دیگران به حساب نمیان.

دیروز یه نفر صدامو شنید، ضبطش کرده بودم. اول پرسید این رو جدی خوندی یا می‌خواستی مسخره‌بازی در بیاری.
گفتم مسخره‌ست. روم نشد که بگم جدیه. گفت که مثه صدای مستاس، کسی که لوله. یا کسی که خیلی کشیده. پریروزم که می‌گفتن قیافه‌ت توی همه‌ی عکسا شبیه تریاکی‌هاس. احتمالن تلویحن می‌خواستن بهم بگن که کلن قیافه‌م این‌جوریه.
نمی‌دونم چه جوری می‌تونم اهمیت ندم. اولین قضاوت همیشه برام شدیدن تاثیرگذار بوده. خیلی بیش از قضاوتی که خودم داشته‌م. حالا طرف هر کسی که باشه.
یادمه بچه که بودم، یه پیرهن رو خیلی دوست داشتم. دور دکمه‌هاش از این پارچه‌های توری شکل داشت، که خیلی خوشگل بودن.
یه بار توی یکی از کنسرتای یانی، همین چندسال پیش دیدم که پوشیده بود.
سه تا از پسرای فامیل، اولین بار که دیدنش، گفتند که دخترونه‌س. و مثه بچه لوس‌ها میشی با این. دیگه هیچ وقت نپوشیدمش.
فک نمی‌کنم که مخصوص من باشه. داماد عمه‌مون می‌گفت که یه بار خیلی هوس کرده بودم بخونم. کلی انتظار کشیدم که خونه‌م خالی بشه و زن و بچه‌هام برن بیرون. بعد رفتم زیر پتو و شورو کرده‌م به خوندن.
این‌که چرا دیگران ان‌قدر برام مهم هستن، رو دقیقن نمی‌دونم، اما فک می‌کنم، سرچشمه‌ش از این بوده که به شدت می‌ترسیدم که متهم بشم به بی‌شعوری. این‌که انگ بی‌شعوری روم بمونه. از این‌که این برچسب بهم بخوره و همیشه بگن، ها این محسن آدم بی‌شعوریه خیلی می‌ترسیدم.
بابام همیشه دایی‌م رو بی‌شعور می‌دونست و معتقد بود من بیش از همه به اون رفته‌م.
می‌گفت آقای خمینی می‌گفت که رجایی عقلش از علمش بیش‌تره اما در مورد دایی تو برعکسه، علمش از عقلش بیش‌تره.
به شدت از این قضیه می‌ترسیدم. این‌که نکنه همه‌جا بگن که این آدم، آدم بی‌شعوریه و توی بی‌شعوری رو دست دایی‌ش رو آورده.
چن روز پیش که به این قضیه فکر می‌کردم، مهم‌ترین صحنه‌هایی که توش به بی‌شعوری متهم شده بودم رو آوردم توی ذهنم.
جالبه که آدم‌هایی که قضاوتشون این همه واسه من مهم بود، رو یه بار ارزیابی کنم و ببینم خودشون چه آدمی هستن.
با معیارهای من اون‌ها در چه درجه‌ای هستن.
به این نتیجه رسیده‌م که آدم‌ها بیشترشون قضاوت‌هایی که انجام میدن، خیلی آنی و نپخته‌س.
چندان اطلاعی از این‌که مثلن با معیارهای زیبایی‌شناسی از دو تا اثر کدومشون به درد بخورتره ندارن. از روی قضاوت‌های بقیه، قضاوت‌هاشون رو ساخته‌ن.
با تجربه‌های اندک اندکی که به دست آورده‌ن.
پس چرا قضاوت‌های دیگران باید انقدر برای من حائز اهمیت باشه. به شکلی که تمام قضاوت‌های منو نقش بر آب کنه و به جای اون بنشینه؟

Sunday, January 29, 2012

از آخرین باری که اینجا نوشته‌م مدت‌ها گذشته. اینجا دیگه تبدیل شده به برهوت.
جبروت کبریایی. تنهایی.
الان اینجوری که میشه، مثه این خونه‌های خالی میشه که آدم بازتاب صدای خودش رو می‌شنوه؟
ینی من الان دارم با خودم حرف می‌زنم.
چه جورکیه الان؟

Thursday, July 08, 2010

تفاسیر اشتباه از آمار

وقتی در سال های کودکی جایی می خواندم که سه نوع دروغ داریم: دروغ, دروغ شاخ دار و آمار، اصلا نمی توانستم به خودم بقبولانم. الان هم نمی توانم، اما کم کم دام می فهمم که منظور گوینده ی این سخن چه بوده است. این خود آمار نیست که دروغ هایی بزرگتر از دروغ شاخ دار را تولید می کند، تفاسیر به دست آمده از داده های آماری، زمانی که افراد بخواهند جور دیگری جلوه شان دهند، به راحتی به چشم مردمان ناآشنا صحیح می آیند و این مشکلی است که اغلب وجود دارد.
یادداشتی که اینجا نوشته شده و خود از اشتباه بودن اخبار و آمار ابراز نگرانی می کند، در بر دارنده ی یک مغالطه ی آماری فوق العاده بزرگ است.
مسئله ای که در بخش آخر نوشته، مهم ترین بخش نوشته، نتیجه گیری اش آمده است.
نوشته شده:
"نکته‌ی اول این بخش همان آمار کاملا اشتباه است که اگر یک حساب سرانگشتی کنید، می‌بینید که باز هم در این بین درصدهای زیادی گم و یا اضافه شده است! اما نکته‌ی دوم و مهم این بخش از خبر دو قسمت پررنگ است که در تناقض با یکدیگر هستند. در خبر آمده است که ۵۸ درصد از والدین نظارت زیاد و شدیدی بر فرزندان خود دارند و از سوی دیگر ۵۱ درصد آنها فرزندانشان را بدحجاب نمی‌دانند. علاوه بر آن باز هم می‌بینیم که علاوه بر نظرسنجی که سازمان جوانان در مورد بدحجابی منتشر کرده بود، گزارش ناجا (که البته با توجه به آمار ارائه شده یک گزارش کاملا اشتباه است) هم بر این نکته تاکید می‌کند که بدحجابی از دید اکثریت افراد جامعه‌ی آماریشان (تهران) مسئله‌ای نیست. این یعنی چه؟ یعنی آنکه بدحجابی در جامعه‌ی ایران یک ناهنجاری نیست."
ما نتایج یک سری داده های آماری را تا کجا می توانیم تعمیم بدهیم؟ داده های آماری چندین خصوصیت مهم باید داشته باشند، تا نتایجشان قابل تعمیم باشد. نمونه ها باید تصادفی باشند (که در این مورد نیستند، افراد پاسخگو، همگی دستگیر شدگان تهرانی هستند.) نتایج، تنها قابل تعمیم به دستگیر شدگان تهرانی است. نه به کل جامعه ی ایران و نه حتا به کل تهرانی ها.
برای آنکه بتوان از داده های آماری نتیجه ی خاصی گرفت چندین و چند شرط مهم وجود دارد که همه ی آن ها که آمار خوانده اند با آن آشنا هستند. تعداد نمونه ها، پراکندگی نمونه ها و بسیاری شرایط دیگر، که خصوصاً در مطالعات روانشناسی و علوم اجتماعی به دلیل عدم قطعیت بالایی که در محیط آزمایش وجود دارد، باید در نظر گرفته شوند و به دقت بدان ها پرداخته شود تا نتایج قابل بررسی باشد.
اگر این مسائل را در نظر نگیریم و فقط به این فکر باشیم که یکجوری از داده ها نتیجه ی دلخواهمان را بگیریم، نتیجه همین چیزی می شود که می بینیم.

اینجا هم مفصل به این مسئله پرداخته شده است و در واقع من به همان مسئله پرداخته ام، با تاکید بیشتر بر اصل مسئله ی آمار.

Tuesday, April 27, 2010

به‌کارگیری درست واژگان

خانم شادی صدر در مقاله‌ای که در اینجا از ایشان آورده شده‌ است، این نکته‌ی مهم را خاطر نشان ساخته‌اند که بخش مهمی از تبعیض‌هایی که در جامعه‌ی ایران در مورد زنان وجود دارد، از بطن تفکر افراد خود این جامعه برخاسته است. برخی از خوانندگان پای همان مطلب و حامد قدوسی در پستی جداگانه متذکر شده‌اند که این تعمیم زیادی کلی است و گفتن اینکه مثلاً «به من نگویید که می‌توان در ایران پسری تازه به سن بلوغ رسیده بود و بزرگ و بالغ شد، بی آنکه به زنان متلک گفت؛ بی‌اغراق، این بخشی از روند بزرگ‌شدن برای مردان در ایران است. تجربه‌ای که بدون آن، مرد ایرانی، مرد نمی‌شود.» شاید برای بسیاری از خوانندگان پذیرفتنی نباشد. چنانکه فی‌المثل با این استدلال امثال ما هیچگاه مرد نشده‌ایم.
با این حال به نظر من، قصد خانم صدر از گفتن این جمله و جملات مشابه آن، اشاره به شیوع خارج از تصور این رفتارها و نهادینه بودن این افکار در ذهن بسیاری از افراد جامعه‌ی ما بوده است؛ که البته در این مورد می‌توان گفت با تجربه‌ای که همه‌ی ما از زیستن در جامعه‌ی اطراف‌مان و افرادی که دیده‌ایم داریم، چندان هم دور از واقعیت نیست.
با این حال من در اینجا می‌خواهم مطلب دیگری را پیگیر باشم. در گفتار خانم صدر خط مهمی بین «ما فمینیست‌ها» و «شما مردان» کشیده شده است. نکته‌ای که مدت‌هاست من در این زمینه می‌خواهم متذکر شوم این مسئله است که در ایران تصورات بسیار سطحی‌ای از فمینیسم و چه‌ای و چرایی آن وجود دارد.
این البته در مورد بسیاری مسائل دیگر هم هست. در مورد بسیاری از واژگان، بسیاری از مفاهیم، و بسیاری از مسائل تصوراتی که اغلب در مجامعی که من با آن‌ها در ارتباط هستم مطرح می‌شوند، یا آنچه در رسانه‌های فارسی‌زبانی از آن‌ها نمود می‌دهند، تفاوت چشم‌گیری با آنچه در کتاب‌ها و مجلات غیرلاتین می‌خوانم دارند. یکبار آقایی که فوق‌لیسانس علوم سیاسی داشت، تحقیقی برای درس من آورده بود، درباره‌ی «جنگ سایبر». در سمینارش مدام واژه‌ی «پست‌مدرن» را استفاده می‌کرد. نابه‌جا البته استفاده می‌کرد و مدام این امر مرا آزار می‌داد. یکی از بچه‌های کلاس پرسید که منظور ایشان از پست مدرن چیست؟ گفتم در نظر ایشان مدرن یعنی نو و پست‌مدرن یعنی خیلی نو. شما زیاد به واژه‌ای که به‌کار می‌برند توجه نکنید، منظور ایشان هیچ ربطی به واژه‌ای که استفاده می‌کنند ندارد.
در مورد واژه‌ی فمینیسم اما این بداستفاده کردن‌ها شدیداً دارند گسترش می‌یابند. در شرکت که می‌روی، می‌بینی دخترهای زیادی تاکید دارند که از این واژه استفاده کنند در حالی‌که واقعاً نمی‌دانند چه معنایی از این واژه برمی‌آید. یکبار سمیناری درباره‌ی فمینیسم در دانشگاه اصفهان برگزار شده بود؛ الهه کولایی و استاد دیگری به بحث در این باره پرداختند. صحبت‌های آن‌ها به وضوح نشان می‌داد که درک درستی از فمینیسم ندارند و درک‌شان از این واژه تنها نشات گرفته از صحبت‌هایی است که این طرف و آن طرف شنیده‌اند و مقالات کوتاه و سطحی‌ای که اینجا و آنجا خوانده‌اند.
واقعیت این است که فمینیسم، به قول «ریچارد داوکینز»، سهم زیادی در آگاهی‌افزایی در بسیاری از علوم انسانی داشته است* و دارد. یک تحول بزرگ، که مسیری که نشان می‌دهد، می‌تواند در شناخت امور، بسیار راهگشا باشد. فمینیسم، نشان می‌دهد که بسیاری از اموری که طبیعی دیده می‌شوند، در واقع امر طبیعی نیستند و این ادراک، افق دید افراد را می‌تواند بسیار بالاتر از سطح کنونی‌اش ببرد.
اما آنچه من اغلب به عنوان فمینیسم از دوستانم می‌شنوم، مسائل اغلب کلیشه‌ای ایست که نفع آنی طرف مونث را در برمی‌گیرد. در اوقات فراوانی من دیده‌ام که دفاع از آنچه به قول این دوستان فمینیستی خوانده می‌شود، بیش‌تر در خلاف جهتی است که دید فمینیستی به مسئله آن را ایجاب می‌کند.
در این مورد، اتفاق افتاده و در بسیاری از موارد پیش از این هم اتفاق افتاده که به‌کارگیری نادرست یک واژه در زبان ما، آن را از جایگاه درست خود، به جایگاهی دیگر کشانده و به مرور زمان فهماندن منظور را بسیار دشوار ساخته است. متورم ساختن واژه‌ها و دمیدن مفاهیمی که در برخوردهای الابختکی با واژه‌ها از آن‌ها دریافته‌ایم، به مرور زمان می‌تواند فهم مطلب را درباره‌ی یک زمینه، سخت و در نتیجه دستیابی به افق‌های دید جدیدتر را دست‌نیافتنی سازد.
* این مطلب را ریچارد داوکینز در کتاب «پندار خدا» که ترجمه‌ای از آن در وب وجود دارد، خاطر نشان نموده است.

Labels: , , ,


Monday, April 12, 2010

صبح که بلند شدید می‌بینید که ایران سوئیس شده است

1) سال‌ها پیش، یعنی تقریباً موقع ورود امام، به یکی از اقوام نزدیک مانی ب خبر داده بودند که آمدن امام از پاریس نزدیک است و به زودی ایشان به ایران خواهد آمد. اظهار نظر آن آقا آن موقع در نوع خودش خیلی جالب بوده است. گفته بود: اگر آقای خمینی 30 میلیون آدم از پاریس با خودش به جای ما اینجا بیاورد (آن موقع جمعیت ایران حدوداً 30 میلیون نفر بوده) اوضاع و احوال اینجا درست می‌شود وگرنه اگر قرار باشد ما باشیم، آقای خمینی بیاید هم ما همینیم که هستیم.
با دیدن این پست مانی و این سخن که صبح که بلند شدید می‌بینید ایران سوییس شده، به یاد آن حرف افتادم. .

2) امروز که توی تاکسی نشسته بودم، اسکناسی که در آوردم، دیدم رویش مهری خورده بود به خط طغرا به نام امام علی. به رنگ آبی. اولین چیزی که یادم افتاد اعتراض‌های اسکناسی بود. حتا اعتراضات روی اسکناس هم تحمل نشد، گفتند اگر اسکناسی اعتراضی باشد، از ارزش ساقط است. چه روش هایی ملت کشف کردند این مدت برای نشان دادن اعتراض. گزیدن گزینه‌ی آخر برنامه‌ی نود. زدن تخم مرغ سبز به تابلوها. اعتراض‌ به هر شکلی که می‌شد ابراز شد. به چه زبانی می‌شد اعتراض نشان داده شود و نشان داده نشد؟ امروز چه قدر نشانه وجود دارد که باید از آن دوری کرد تا به جرم اعتراض دستگیر نشوی. جرم؟ اعتراض.
3) به نظرتان ما چه می‌توانیم بکنیم. گیرم که اوباما تهدید کرده باشد. واقعاً آیا کاری هست که ما در این وضعیت بتوانیم بکنیم؟
وقتی هیچ نقشی در هیچ کجا نداریم. به بارزترین وجه ممکن به همه نشان داده‌ایم که چه می‌خواهیم. به چه زبانی باید گفت که مردان سیاست در دو طرف بفهمند چه خبر است. آیا تعبیر آنچه در ایران گذشت این است که ما کباب‌مان را خورده‌ایم و درباره‌ی تضاد عرفی دیپلماسی و لمپنیسم بحث کرده‌ایم؟